
بر لب پرتگاه مرگ مي گويد :
مرا ديگر چيزي نمانده است تا ببازم
آزادم، من در كنار آزادي ام
وفردايم را در دست دارم ...
به زودي به زندگي ام گام خواهم نهاد
و زاده مي شوم آزاد،بدون پدر و مادر
وبراي نامم ،حروفي لاجوردين برخواهم گزيد.
"محمود درويش"
هروقت ز آشيانه ي خود ياد مي كنم
نفرين به خانواده ي صياد مي كنم
يا درغم اسارت جان مي دهم به باد
يا جان خويش از قفس آزاد مي كنم
شاد از فغان من دل صياد و من بدين
دلخوش كه يك دلي به جهان شاد مي كنم
جان مي كنم چو كوه كن از تيشه ي خيال
بد بختي از براي خود ايجاد مي كنم
شد سرد آتش دل و خشكيده آب چشم
اي آه آخر از تو ستم داد مي كنم
با خرقه اي كه پير خرابات ننگ داشت
وامش كند به باده، من ارشاد مي كنم
گه اعتدال و گاه دمكرات، من به هر
جمعيت عضو و كار استبداد مي كنم
با زلف يار تا سر و كارم بود چه غم
بيكار اگر بمانم، افساد مي كنم
من بي خبر ز خانه ي خود، چون سَر خري
بر هر دري، كه مملكت آباد مي كنم
اندر لباس زهد چو ره مي زنم به روز
با رهزنان شب،زچه ايراد مي كنم ؟
سرشارم هر شب از مي و ليك از خماريش
هر بامداد ناله وفرياد مي كنم
درس آنچه خوانده ام همه از ياد مي رود
ياد هر گه از شكنجه ي استاد مي كنم
شايد رسد به گوش معارف صداي من
ز آنست عارف،اين همه بيداد مي كنم
"عارف قزويني"
دل من لکۀ ابر نیست که از باد بگریزد
دل من سخت ترین صخرۀ کوه را نشانه گذاشت
و سالهاست که شاخه های خشک خودخواهی ام را
به شعله های سرکش تواضع فروخته ام
من شبانه گورهای گمنام را شکافته ام
ودر میان اجساد پوسیدۀ انسان های زنده بگور شده،
راز خفتۀ سردی کلما ت را یافتم
من ساحل آرام موج های سرکشم،
و در انعکاس قلب اقیانوس
صورت داغ آفتاب را بوسیده ام
"مينا دهقاني"
باغبان مژده ي گل مي شنوم از چمنت
قاصدي كو كه سلامي برساند ز منت ؟
وقتِ آن است كه با نغمه ي مرغان سحر
پر و بالي بگشايي به هواي وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند ؟
ديگر اي غنچه برون آر سر از پيرهنت
آبت از چشمه ي دل دادم، اي باغ اميد
كه به صد عشوه بخندند گل و ياسمنت
بوي پيراهن يوسف ز صبا مي شنوم
مژده اي دل كه گلستان شده بيت الحزنت
بر لبت مژده ي آزادي ما مي گذرد
جان صد مرغ گرفتار فداي دهنت
دوستان بر سر پيمان درست اند، بيا
كه نگون باد سر دشمن پيمان شكنت
خود به زخم تبرخلق درآمد از پاي
آن كه مي خواست كزين خاك كند ريشه كنت
بشنو از سبزه كه در گوش گل تازه چه گفت :
با بهار آمدي، اي به ز بهار آمدنت !
بنشين در غزل سايه كه چون آيت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت !
"هوشنگ ابتهاج"
آری
خورشیدی در حال تولد است
آسمان آهسته آهسته روشن میشود
و آفتابی كه از آزادی سخن گفت
سر میزند.
روزی میآید كه هر ایرانی از حق زندگی حق آزادی و حق امنیت برخوردار است و همه مردم در برابر قانون برابرند.
روزی میآید كه سپیده دم فرح بخش آزادی، زندگی مردم ایران را فرا خواهد گرفت. آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی مذهب، آزادی مطبوعات، و آزادی پوشش.
روزی میآید كه زندگی در جهنم ولایت فقیه، جای خود را به زندگی در یك جامعه دمكراتیك خواهد داد. تا هر كس حق داشته باشد در تصمیمگیری بر سر مهمترین امور سیاسی جامعه خود شركت كند و حق تغییر حكومت برای مردم محترم باشد.
روزی میآید كه به جای این برهوت سوخته ، صد گل در هر جای ایران بشكفد. با آزادی هر عقیده، هر حزب و اجتماع و هر تشكل .
روزی میآید كه در آن اعدام و اتاقهای شكنجه و تعزیر فقط نامهای وحشتآوری در افسانههاست.
روزی میآید كه دره هولناك تنگ نظری جای خود را به دشت سپید مدارا و بردباری میدهد، هیچ دینی دارای حق و امتیاز ویژهیی نیست و هیچ كس به خاطر اعتقاد یا عدم اعتقاد به دینی از حقوق خود محروم نمیشود و دین و مذهب از دولت جداست.
روزی میآید كه ظلمت سرای سركوب و تبعیض علیه زن ایرانی فرو میریزد و برابری زن و مرد، جامعه ایران را به دنیای نوینی رهنمون میكند.
سوگند به ستارگان شب كوب كه در آسمان تیره ظاهر شوند و بدرخشند.آنگاه رخ پنهان كنند.
درخششی برای شكستن شبی تیره كه سیمای جهان را تاریك میكند.
وسوگند به صبح درخشان كه چونان نسیم برجهان میوزد و زندگی به ارمغان میآورد، قطعا آزادی، ثمره آن خواهد بود.
و آن روز چه بسیار نزدیك است.
"سوسن رحيمي"